نسخه
PDF
شماره ۵۵۴۴ - ۶ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۷ صفر ۱۴۲۹ - ۲۵ فوريه ۲۰۰۸ 
بين الملل
فهرست صفحه ها
صفحه اول
رويدادهاى داخلى
اقتصادى
سينمايى
گردشگرى
بين الملل
آيينه هنر
حوادث
اجتماعى
ورزشى
صفحه آخر
جهان اسلام و نوگرايى غربى
084057.jpg
بررسى تاريخى:
هر نقطه عطف تاريخى كه بر جها ن عرب و اسلام مى گذرد،  مقوله رابطه با ديگرى متمدن مطرح مى  شود و اينكه آيا براى همراهى دنياى متمدن ضرورت دارد يا اينكه بايستى دروازه ها را بر روى خود ببنديم و نگذاريم آن ديگرى متمدن به درون ما نفوذ و سرايت كند و منظومه ارزشمند ما را در زمينه هاى مختلف فكرى و عملى تحت تأثير قرار دهد.گويى نوعى مجادله بين ما به عنوان امت و بين  ديگرى متمدن كه سعى در سلطه جويى بر مقدرات و ميراث ما دارد، در جريان است.مى توان در تاريخ نوين، تاريخچه رابطه (مقابله) ميان مشرق زمين (جهان عرب و اسلام) و غرب را به واقعه ورود ناپلئون فرانسوى به مصر با دو لشگر نظامى و علمى بازگرداند. به خاطر قدرت نظامى كه ارتش فرانسه از آن برخوردار بود، مسلمانان نتوانستند از خود دفاع كنند، همچنين به خاطر برخوردارى آنان از لشگر علمى، شرقى ها به ميزان عقب ماندگى خود پى بردند. بر اين اساس بود كه برنارد لوئيس تهاجم ناپلئون (۱۸۰۱ ـ ۱۷۹۵ م) را به عنوان نخستين نيروى مسلحى كه راه را بر روى ورود غرب نوين به خاورميانه هموار كرد و اولين شوك غربى كردن را به خاورميانه وارد نمود، به شمار آورده است.اين لشگركشى به مثابه اعلام آغاز روند استعمار غرب بر مقدرات و ثروت هاى جهان اسلام بود. در اين راستا بود كه غرب شروع به برنامه ريزى و توطئه به منظور جلوگيرى از هر گونه تحول و پيشرفت در جهان اسلام نمود.در دوران زمامدارى عبدالعزيز عثمانى در سالهاى ۷۶ ـ ۱۸۶۰ م جنگ هاى بزرگى ميان امپراتورى عثمانى و محمدعلى پاشا روى داد كه دولتهاى اروپايى على رغم دشمنى با دولت عثمانى، به حمايت از آن برخاستند؛ چراكه از احتمال ايجاد يك دولت نيرومند و يكپارچه توسط محمدعلى پاشا هراس داشتند و از سوى ديگر، مايل بودند تا دولت ضعيف عثمانى براى مدتى باقى بماند تا بعداً آن را سرنگون سازند و ولايت هاى آن را ميان خود تقسيم نمايند. اين جنگ ها در سال ۱۸۳۲ پايان پذيرفت و معاهده كوتاهيه در سال ،۱۸۳۳ پس از آنكه طرفين به خوبى همديگر را ضعيف كرده بودند و اين امر پايه هاى دولت مركزى را سست نموده بود، ميان دو طرف به امضا رسيد. در حالى كه دولت عثمانى دچار ناتوانى ها و مشكلات بسيارى گرديده بود، تهاجم شديد استعمارگران غربى به جهان اسلام آغاز گرديد. بيشترين علائم ناتوانى دولت عثمانى در زمان سلطان مصطفى دوم در سالهاى ۱۷۰۳ ـ ۱۶۹۵ نمايان شد و معاهده كارلوفتز در سال ۱۶۹۹ منعقد گرديد.»
اين معاهده در ابتداى قرن هيجدهم ميلادى سرآغاز شومى را بر جاى گذاشت. بدين ترتيب، نفوذ روند پليد استعمار به كشورهاى جهان اسلام ادامه يافت و پايه هاى اصلى اين كشورها را ضعيف نمود.در دوران سلطان عبدالمجيد كه با تشكيل سازمانهايى موسوم به فرمان طى سالهاى ۵۶ ـ ۱۸۵۴ مقارن گشت، شريعت اسلامى كنار گذاشته شد و امور كشور با روشهاى غربى اداره گرديد و موجبات تعميق وابستگى را فراهم ساخت، تا جايى كه بدهى هاى امپراتورى در زمان سلطان عبدالحميد به سيصد ميليون لير رسيد. سلطان عبدالحميد در خاطرات خود درباره وضعيت اقتصادى دولت عثمانى در آن مرحله مى گويد: «بودجه سرانه و توليدات داخلى سال به سال كاهش مى يافت، همه چيز خود را از اروپا وارد مى كرديم، توليدات اروپايى در همه جا وجود داشت و تعدادى از كارخانه ها در آستانه نابودى قرار گرفته بودند. درآمد گمركات نيز به خاطر موافقتنامه هاى به امضا رسيده با دولت هاى بزرگ، كاهش پيدا كرده بود. ديگر روغن كافى در اختيار نداشتيم، راه نداشتيم و مبادله اطلاعات بسيار دشوار بود و گويى كه سرزمين امپراتورى به حال خود رها شده بود.» پيش از آنكه به موضوع سناريوى رابطه گذشته و حال جهان اسلام و غرب بپردازيم، بايستى اين سؤال را مطرح كنيم كه چرا روابط تاريخى غرب و جهان اسلام همواره با تشنج و رويارويى و هراس از يكديگر همراه بوده است؟ اين موضوع قطعاً صورت اتفاقى يا به خاطر وجود خلأ نبوده بلكه به علل زير بوده است:
۱ـ جنگ هاى صليبى؛ كه اوج تلاش غرب در جلوگيرى از گسترش اسلام در جهان به شمار مى آيد. در ابتداى نخستين جنگ صليبى، پاپ (اربان) طى سخنانى در شهر كليرمونت فرانسه مردم را به شركت در تهاجم وحشيانه عليه كشورهاى اسلامى فرا خوانده، افزود: «نگذاريد روياها يا مسائل زندگى، شما را زمين گير كند؛ زيرا سرزمينى را كه در آن سكونت داريد، درياها و كوهستانها فرا گرفته است، بسيار محدود است و گنجايش ساكنان آن را ندارد، ممكن است در تأمين غذاى خود دچار مشكل شويد و به جنگ با يكديگر بپردازيد و بسيارى از شما در جنگ هاى داخلى كشته شويد.» بدين ترتيب بود كه تمامى نيروهاى درگير اروپايى به منظور آغاز جنگى ويرانگر و پليد عليه جهان اسلام متحد گرديدند. ويل دورانت در تاريخ تمدن چنين مى گويد: «بدين ترتيب اروپاييان با يكديگر متحد شدند، به گونه اى كه در تاريخ سابقه نداشته است، البته از خوش شانسى صليبى ها اين بودكه مسلمانا ن بيش از مسيحيان دچار تفرقه و جدايى بودند.» پاپ (اربان) نيز خود را همچون آقايى عامه پسند و حداقل از لحاظ نظرى مقبول براى پادشاهان اروپا ديد و همچنين روحيه جمعى بى سابقه در همه جا فراگير شد.اين جنبش صليبى از اوضاع فكرى، اجتماعى، اقتصادى و دينى كه در قرن يازدهم در غرب اروپا حاكم بود، ناشى گرديد.به عبارت ديگر، جنگ هاى صليبى بيانگر خشونت آشكار جامعه فئوداليته اروپا بر ضد خارج و دقيقاً دين اسلام بود كه در پى  آن، موجبات فراهم شدن زمينه ظهور سرمايه دارى در اروپا پديد آمد. در جريان جنگ هاى صليبى،  اهميت شهرهاى ايتاليا بيشتر شد. سرازير شدن سودهاى فراوان به خاطر ترددهاى دريايى، به عنوان نقطه آغاز جنبش شهرنشينى در ايتاليا بود.بدين ترتيب، درمى يابيم كه جنگ هاى صليبى دو صورت داشت: تحول و پيشرفت و كشتار و ويرانى. همچنين استعمار فرانسه با شعار «پيكار بزرگ به منظور تحكيم  پايه هاى مسيحيت غرب در كرانه جنوبى درياى مديترانه» در الجزاير مى جنگيد. براين اساس، يكى از عو امل اصلى كه موجب شد تا رابطه ميان دو طرف به مقابله هميشگى مبدل شود، همين جنگ هاى صليبى و پيامدها و نتايج آن در زمينه هاى مختلف بود.
۲ـ جريان استعمار: غرب تنها به حملات وحشيانه عليه جهان اسلام بسنده نكرده، به حركت ويرانگر استعمار عليه اين كشورها مبادرت ورزيد و در راستاى اهداف شوم خود، تمامى اكتشافات و پيشرفت هاى علمى را كه در غرب پديد آمده بود، به كار گرفت. ليبتز كه درصدد ايجاد اصول نوينى براى علوم رياضيات بود، در انديشه اشغال مصر برآمد تا گزارش مشروحى به لويى چهاردهم ارائه دهد.همچنين همراه با گسترش جريان استعمار غرب در نقاط مختلف جهان، نظريات توجيه گرانه اى براى ادامه حضور اين جريان ارائه گرديد. طرح نظريه موسوم به بيولوژى سياسى حاكى از آن بود كه كشورهاى بزرگ حق دارند كه كشورهاى كوچك را ببلعند و اينكه ملت هاى كوچك راهى جز فنا و نابودى در پيش ندارند. اين موضوعى است كه ارنست رنان بر آن تأكيد ورزيد و اعلام نمود: «اروپاييان براى رهبرى و چينى ها براى كار در كارگاه برده ها آفريده شده اند و هر چيزى وضعيت خاصى برايش وجود دارد.» اين نظريه با نظريه سرزمين يا ملك مباح همراه گرديد و منظور اين بود كه استعمار مناطقى كه در آن ملت هاى عقب  مانده سكونت دارند، مباح است؛ چراكه مردمى غيرمسيحى و خارج از قاره اروپا هستند. برخى از مستشرقين نيز با تاليف كتاب هايى به تشريح نظريه  بيولوژى نژادى كه استعمارگران براساس آن اقدامات خود را توجيه مى كردند، پرداختند.از ميان اين مستشرقين كوفيه «مملكت حيوان»، گوبينو «مقاله اى در تفاوت نژاد هاى بشرى با يكديگر»، رابرت نوكس «نژادهاى انسانهاى سياه پوست»، و گوستاولوبون «قوانين روحى براى پيشرفت ملت ها» را نوشتند. هدف از تاليف اين كتا ب ها و امثال آن اين بود كه مردم مشرق زمين از لحاظ بيولوژى، به نژادى محكوم تعلق دارند، بايستى محكوم بمانند؛ چراكه سرنوشت آنها چنين است.بدين ترتيب، جريان استعمار، فرهنگ و ايدئولوژى جهان اسلام را هدف قرار داد و سپس به الحاق سياسى و اقتصادى آنها به كشورهاى استعمارگر مبادرت ورزيد. اين استراتژى در گفته هاى مستشرقين مشهود است و در اين خصوص سزرن پيرامون رويدادى كه در سالهاى ۱۴۵۰ و ۱۴۶۰ اتفاق افتاده، مى گويد: چهار شخصيت برجسته به نام هاى جان اف سيفوفيا، نيكولاس اف كوزا، جان جرمان و اينياس سيلقيس (پاپ) سعى نمودند تا به منظور مقابله با اسلام، كنفرانسى را براى بررسى اسلام ترتيب دهند. در اين كنفرانس، مسيحيان در صدد برآمدند تا مسلمانان را به پذيرش مسيحيت وادار سازند. فلونى، مستشرق فرانسوى نيز معتقد بود كه سه مانع بر سر راه سلطه فرانسه بر مشرق زمين وجود دارد و به خاطر آن بايستى سه جنگ را پشت سر گذاشت: اول جنگ عليه انگليس، دوم عليه عثمانى و سوم كه دشوارتر از همه است، عليه مسلمانان. همچنين پيركهارت، اسلام را همچون وجودى بيهوده و ننگ برشمرده و خواها ن مقابله با آن شده است. آرى آنها از طريق استعمار، ثروت هاى جهان اسلام را به يغما بردند و سه كشور اروپايى كه ۹۳ درصد از درآمدهاى خارجى را ميان خود تقسيم مى كردند، عبارت بودند از: بريتانيا ۴۵ درصد، فرانسه ۲۵ درصد و آلمان ۱۳ درصد.تعداد بيگانگان در مصر در سال ۱۹۲۰ به دو ميليون و بيست و پنج هزار نفر مى رسيد، در حالى كه جمعيت آن زمان مصر بالغ بر ۱۶ ميليون نفر بود، ولى بيگانگان ۵۳ درصد از ثروت كل مصر را در اختيار داشتند.دات، مولف كتاب تاريخ اقتصادى هند در اوايل سلطه انگليسى ها، مى گويد: «سرمايه گذارى انگليس در هند در واقع از چپاول ملت هند تأمين شده اما به حساب بدهى هاى اين كشور گذارده شده و مقرر گرديده بود كه در قبال اين بدهى ها، سود اخذ شود و اين كشور ساليانه مبلغ ۳۰ميليون پوند به انگلستان بپردازد. كشور هند همچنين متحمل تأمين مخارج نيروى انسانى ناوگان دريايى انگليس كه در مديترانه مستقر بود و نيز هزينه هاى نمايندگى هاى انگلستان در كشورهاى غيرعربى گرديده بود.به طور كلى، پرونده استعمار در جهان اسلام و اقدامات تروريستى و خرابكارانه آن، همچنان در اذهان ملت هاى اسلامى باقى مانده است.
۳ـ ارزش هاى مادى: اقدامات غرب تنها به چپاول ثروت هاى ما، از هم گسيختن اتحاد ما و از ميان بردن آمال و آرزوهايمان محدود نگرديده، همچنين تلاش داشته و دارد تا مجموعه اى از ارزش هاى مادى واهى را كه خود براساس آن به وجود آمده است، مانند تروريسم، فرصت طلبى، استعمار، تهاجم، انحصارطلبى و سلطه جويى، در نهاد ما ايجاد كند. اين ارزشها در نحوه رفتار دولت هاى استعمارگر نسبت به كشورهاى ديگر تأثير گذاشته، همه چيز با معيار غربى مقايسه مى شود.مورخين و متفكرين غرب استعمارگر سعى نمودند تا روند تاريخى ناقصى را ارائه و به جهانيان موضوعى واهى و نژادپرستانه را مبنى بر اين كه فقط جهان غرب تمدن شناس است، و تنها غرب منشأ ارزشهاى متمدن مادى و معنوى است و غير غربى ها جوامعى وحشى، عقب مانده و بربر هستند بقبولانند.براساس اين ذهنيت مادى غرب بوده كه گروهى از شخصيت هاى تمدن غرب موضع گيرى هاى كينه توزانه اى نسبت به جهان ابراز داشته اند. هگل در جريان اشغال الجزاير از سوى فرانسه، عنوان مى نمايد كه روح اروپا پيروز گرديده و به عظمت گذشته خود بازگشته است، همچنين ماركس وانگلس استعمار فرانسه در الجزاير را گامى در ارتقاء الجزاير از حالت فئودالى به طالت سرمايه دارى مى دانند.اسقف لامانس مستشرق نيز با ارائه تاليفاتى، اسلام، شخصيت هاى آن و قرآن مجيد را مورد حمله قرار داده، كينه نهفته خود را نسبت به پيام آور انسانيت (پيامبر اسلام) ابراز داشته است. ديگر مستشرقين نيز همچون مرجليوت، سعى در تحريفات تاريخ مسلمانان نموده اند. مستشرق ديگرى به نام آبرى در پايان كتاب «معلقات سبعه» درباره مرجليوت مى نويسد: «سفسطه و شايد تقلب در برخى از ادله ارائه شده از سوى مرجليوت كاملاً مشهود است و به هيچ وجه در شان شخصيتى كه بى ترديد از بزرگان علمى دوران خود بوده، نيست.» در خصوص نگرش استكبارى غرب نسبت به مشرق اسلامى، بالفور مسأله مافوق بودن بريتانيا و مادون بودن مصر را امرى بديهى و از مسلمات تفكر خود قلمداد نموده، مى گويد: «قبل از هر چيز، بايد به واقعيت هاى موضوع نگريست.» ملت هاى غرب به دنبال ظهور در تاريخ، نويدهايى را مبنى بر توانايى اداره خويش به منصه ظهور گذاشتند؛ چراكه از ويژگى هاى خاصى برخوردارند، اما با نگاهى به گذشته مردمان مشرق زمين، درمى يابيم كه هيچ گونه نشانه اى از اداره خويش نداشته اند. تمامى دورانى كه بر مردمان مشرق زمين گذشته (كه حقيقتاً بسيار با اهميت بوده است) همراه با سركشى و سلطه مطلق بوده و كليه مشاركت هاى بزرگ آنان در ايجاد تمدن بشرى، در سايه اين شيوه از حكومت بوده است؛ يعنى به دنبال يك شخص كشورگشا، شخص كشورگشاى ديگرى به ميدان آمده و سلطه ديگرى به وجود آورده است، اما هيچ گاه ملتى از اين امت را سراغ نداريم كه در دوران هاى سرنوشت ساز، به طور خودجوش سلطه اى را براى خود به وجود آورده باشند. اين يك واقعيت است و مسأله مافوق يا مادون مطرح نيست.بالفور همچنين با تكيه بر اين باور نژادپرستانه و استكبارى، باور ديگرى را مطرح كرده، بدين وسيله، سلطه استعمارى انگليس بر مصر را توجيه مى نمايد: «آيا بهتر نيست كه براى اين ملت هاى بزرگ (كه من به عظمت آنها اذعان دارم) اينگونه حكومت مطلق را اعمال كنيم.» گمان مى كنم و تجربه نشان مى دهد كه در سايه اين شيوه آنان حكومتى به مراتب بهتر از حكومت هاى گذشته خود خواهند داشت. اين موضوع نه تنها براى آنان، بلكه بى ترديد براى تمامى غرب متمدن، سودمند خواهد بود. وجود ما در مصر نه تنها براى مصرى ها بلكه براى تمامى اروپاييان (مفيد) است. اينها همگى بيانگر مواضعى است كه حاكى از ميراث دشمنى تاريخى و تمدنى نسبت به اسلام است كه مسأله اى ريشه اى و مستمر در ذهنيت اروپا و به طور كلى غرب است.
۴ ـ قضيه فلسطين، كه به عنوان يكى از عوا مل وجود خصومت، بى اعتمادى و رويارويى در روند روابط بين طرفين است. غرب با توطئه اى برنامه ريزى شده، سعى نمود تا گروه هاى متفرق يهوديان را در سرزمين  فلسطين گرد هم آورد و بدين ترتيب يك پايگاه پيشرفته غربى در جهان اسلام به وجود آورد كه مانع اتحاد، پيشرفت و تحول امت و موجب به وجود آمدن روندى براى از ميان رفتن ثروت هاى امت، از طريق خريد سلاح و انبار آن به منظور ايجاد توازن موهوم استراتژيك گرديد. به منظور تحقق اين توطئه شوم بود كه ملت فلسطين قربانى ذهنيت استعمارى غرب شد، غربى كه جز به منافع و مصالح خود، به هيچ چيز ديگرى نمى انديشيد.
اختلافات چين و آمريكا در عرصه مناسبات نظامى
084060.jpg
به رغم تلاش هاى چين و آمريكا براى بهبود مناسبات نظامى،اين بخش از روابط همچنان پرتنش است. به گزارش ايرنا مقام هاى بلند پايه آمريكا از جمله «رابرت گيتس» وزير دفاع و «تيموتى كيتينگ» فرمانده نظاميان اين كشور در اقيانوس آرام در ماه هاى گذشته براى گفتگو با مقام هاى چين در خصوص حل وفصل اختلافات نظامى، به پكن سفر كردند. روابط نظامى چين وآمريكا از سال ۲۰۰۱ميلادى پس ازآنكه يك فروند هواپيماى شناسايى و جاسوسى آمريكا با يك فروند جنگنده اين كشور برخورد كرد و باعث مرگ خلبان چينى شد، به وخامت گراييد و ظاهرا با گذشت شش سال از آن واقعه تلاش دو طرف براى بهبود روابط در اين عرصه ثمرات زيادى نداشته است. اگرچه چين و آمريكا گفتگوهاى راهبردى انجام مى دهند و بخشى از آنها نيز به مسايل نظامى مرتبط است، اما ظاهرا از آنجا كه آمريكا نگران افزايش توانايى هاوبودجه نظامى چين است، نمى تواند دربخش نظامى مسير خوشبينانه اى براى بهبود روابط با چين فرض كند. اين مسأله را بخوبى مى توان از اظهارات اخير دريادار «كيتينگ» فرمانده ارتش آمريكا در اقيانوس آرام دريافت كه گفته بود: «چين بيشتر از آنچه نياز دارد، قدرت تسليحاتى و نظامى خود را افزايش مى دهد.» اين اظهارات و آنچه وى مشكلات در توسعه سامانه هاى تسليحاتى چين خوانده است وابراز نگرانى وى از ظرفيت هاى بالاى تسليحاتى واقتدار روزافزون نظامى چين نشان مى دهد آمريكا به اين آسانى نمى تواند با مسايل نظامى چين كنار بيايد و بعيد است دو كشور در اين عرصه فرايند درخشانى را مشاهده كنند. فرمانده آمريكايى درهمايشى در واشنگتن گفت كه به رهبران چين نيزدر خصوص اين توسعه تسليحاتى مسايلى را گوشزد كرده است. از ديدگاه آمريكا بعد از آنكه چين يكى از ماهواره هاى قديمى خود را در فضا نابود كرد، نگرانى ها رو به افزايش بوده است و اين نشان از قابليت هاى نظامى چين دارد كه شايد تا الان براى واشنگتن مخفى بود. سال پيش چين يك موشك بالستيك را براى منهدم كردن ماهواره قديمى خود در مدار مورد استفاده قرار داد و شايد اين اقدام پكن را بنوعى بايد زنده شدن تنش هاى خفته نظامى دو كشور پس از سال ۲۰۰۱و واقعه برخورد دو هواپيما دانست. در واقع آمريكا اعتقاد دارد قدرت نظامى چين بايد بر اساس نيازهاى اين كشور افزايش يابد، اما ظاهرا توسعه تسليحات و دستيابى چين به فناورى هاى پيشرفته نظامى، بيشتر از آن نيازى است كه واشنگتن به آن اشاره دارد. اين مسأله وقتى دركنار موافقت نكردن چين با پهلو گرفتن چند ناو و كشتى جنگى آمريكا در هفته هاى گذشته در هنگ كنگ قرار مى گيرد،عمق اختلافات نظامى چين و آمريكا را بيشتر نمايان مى سازد، دو كشورى كه هرچند مى كوشند اختلافات خود را كم نشان دهند، اما هرگز موفق به مخفى سازى و حتى كوچك نشان دادن اين منازعات نشده اند. نكته ديگر دو كشور مذاكراتى را نيز در چند ماه قبل درباره برقرارى خط مستقيم و گرم تلفنى دربخش نظامى انجام دادند وظاهرا قرار بود خيلى زود اين ارتباط برقرار شود، اما «كيتينگ» در آن همايش دراين زمينه نوعى از بدبينى را مطرح كرد و گفت: متاسفانه هنوز شماره تلفن مذكور را دريافت نكرده است. افزايش اقتدار نظامى چين در زمين، هوا و فضا و دريا باعث شده است تا آمريكاكه اقيانوس آرام را يكى از مناطق تحت نفوذ و حضور خود مى داند، براى استمرار بقايش در منطقه نگران باشد. اين شرايط به واشنگتن هشدار مى دهد كه چين اكنون از قدرتى برخوردار است كه مى تواند ماهواره هاى نظامى آمريكا را در منطقه مختل كرده و حتى از كار بيندازد، پيشرفت نظامى كه براى واشنگتن درك و پذيرش آن آسان نيست.